پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٣
تابستان عاشقان
شعرهای «محمود درویش »
ترجمه :عبدالرضا رضائی نیا
کاش درختی بود !
درخت خواهر درخت است،
یا که همسایهي نازنین درخت ؛
درخت تناور
غمخوار درخت کوچک است
و یاری رسان کاستی سایهاش،
درخت بالابلند
غمخوار درخت کوتاه است
وبه سویش پرندهاي ميفرستد
تا همدم ِشبانگهانش باشد،
هیچ درختی
غارتگر میوهي درخت دیگر نیست،
و بی برگ وبری درخت دیگر را به سخره نميگیرد،
هیچ درختی
قاتل درخت دیگر نیست
و به تقلید هیزم شکنی برنخاسته است ...
درخت
آن هنگام که زورقی شد، شناگری فرا ميگیرد
و هنگام که دری شد، پیوسته رازدار ميماند
و هنگام که میزی شد،
به شاعران ميآموزد که هیزم شکن نباشند .
درخت بخشایش است و بیداری،
نه ميخوابد، نه رؤیایی دارد،
با این همه، راز رؤیابینان را نگه ميدارد،
روز و شب،
برپای خویشتن میايستد ؛
به احترامِ عابران و آسمان،
درخت
نمازی ایستاده است؛
رو به آسمان نیایش ميکند
و آن گاه که در هجوم توفان ـ اندکی ـ خم ميشود،
شکوهی راهبه وار دارد ،
و چشم ميدوزد به سوی اوج ...
به سوی اوج ...
پیش ترها شاعر گفته بود :
«کاش مرد جوان سنگی ميبود ! »
و ای کاش گفته بود :
« کاش مردِ جوان درختی ميبود ! »
برای محمّد الدّره سیزده ساله
که در آغوش پدر کشته شد ؛
پیش چشم دوربین تلویزیونها
محمّد
محمّد
در آغوش پدر آشیان ميکند ؛
چونان پرندهاي هراسان از دوزخ آسمان :
پدر پناهم بده
ـ از پریدن به بالاـ
بالهایم تاب باد ندارند،
و افق کبود است.
محمّد
می خواهد به خانه برگردد ؛
بی دوچرخهاي ...
یا پیرهنی نو،
ميخواهد به سوی نیکمتش برود،
به سوی دفتر صرف و نحوش :
پدر !
مرا به خانه ببر،
تا درسهایم را حاضر کنم
وعمرم را ـ آرام، آرام ـ بگذرانم ؛
بر ساحل دریا،
در سایه سار نخلها
و نه چیزی بیش تر
و نه چیزی بیش تر...
محمّد
با لشکری رویاروست ؛
نه سنگی،
نه تکّه های ستارگانی،
بی آن که به دیوار روکند تا بنویسد :
« آزادیام هرگز نخواهد مرد ! »
که دیگرش آزادیاي نیست،
تا بر سر آن بجنگد
و برای کبوتر پیکاسو افقی نیست
و او هم چنان در نامی زاده ميشود
که نفرین نام را بر او آوار ميکند،
تاچند
از خویشتن زاده خواهد شد؟
کودکی بی سرزمین،
کودکی بی فرصت کودکانگی،
اگر خوابی به سراغش آمد،
کجا به خواب رود ؛
که زمین زخم است و...
پرستش گاه...
محمّد
مرگ محتومش را ميبیند که پیش ميآید،
امّا به یاد پلنگی ميافتد
که در تلویزیون دیده بود؛
پلنگی زورمند
که آهویی شیرخواره را دور ميزند،
و هنگامی که به او نزدیک ميشود،
بوی شیر به مشامش ميرسد،
پس آن گاه از دریدن بچّه آهو چشم ميپوشد،
انگار که شیر
رام کننده ی ددخویان ِصحراست ؛
ـ نجات ميیابم
[ پسرک ميگوید و ميگرید ]
زیرا زندگیام آن جاست ؛
پنهان درصندوقچهي مادرم،
نجات ميیابم...
و گواهی ميدهم .
محمّد
فرشتهاي فقیر
بسیار نزدیک
به تفنگ صیّاد خونسردش،
دقایقیست که دوربین خیره مانده ؛
به حرکات پسرک
که با سایهاش یکی شده است
رخسارهاش چون صبحدمان روشن است،
دلش چون سیبی روشن است،
انگشتان دو دستش چونان شمع روشن است،
و شبنم روی شلوارش روشن است،
ميشد که صیادش
دَمی بیاندیشد و بگوید :
ـ « رهایش ميکنم
تا فلسطینش را بی اشتباه تلفظ کند ،
اکنون به فرمانِ درونم رهایش ميکنم
و فردا، هنگام که سرکشی کند،
خواهمش کشت ! »
محمّد
مسیح نوباوهاي
که به خواب ميرود و رؤیا ميبیند ؛
در قلب شمایلی مسین
وشاخهاي زیتون و روح ملّتی نوزا .
محمّد
خونی افزون
بر آنچه پیامبران ميطلبند !
پس اوج بگیر
به سوی سِدرَه المُنتَهی ،
ای محمّد !
دختر/ فریاد
دختر/ فریاد
بر ساحل دریا دخترکیست،
دخترک را خانوادهاي ست
و خانواده را خانهاي
وخانه را دو پنجره و یک در ...
و در دریا ناوچهايست
که تفریح ميکند
با صید آدمهای ساحل ؛
چهار نفر...
پنج نفر ...
هفت نفر بر شن ميافتند
و دخترک دمی در اَمان ميمانَد ؛
زیرا دستی از مه به یاریاش آمد،
دستی خدایی،
آن گاه دخترک فریاد زد :
« بابا...
بابای من !
بلند شو، تا برگردیم،
دریا برای امثال ما نیست ! »
پدر امّا پاسخ نداد
که بر سایهاش فرو غلتیده بود ،
در کوران غیاب،
خونی در نخل، خونی در ابر،
صدا او را به پرواز در ميآورد،
بالاتر و دورتر از ساحل دریا،
در شب صحرا فریاد ميزند ؛
پژواک را پژواکی نیست،
و آن گاه
دخترک ـ خود ـ
فریادی جاودانه ميشود
در خبری فوری،
که دیگر خبری فوری نماند،
وقتی هواپیماها باز آمدند
تا بمباران کنند؛
خانه ای را با دو پنجره و یک در...
سرو تشویش درخت است
و درخت نیست، و سایهای ندارد
زیرا خود سایه ی درخت است.
( بسّام حجار )
سرو شکست
سرو شکست
ـ چونان گلدستهای ـ
و بر سایهي تکیدهاش در راه خوابید
سبز، تیرهگون، آن سان که بود.
با هیچ کس برخوردی ناگوار نکرد،
ماشینها
شتابان بر شاخههایش گذشتند ،
غبار بر شیشه پاشید ...
سرو شکست،
امّا کبوتر
آشیان عریانش را در خانهی همسایه جا به جا نکرد.
و دو پرندهي مهاجر
بر فراز درخت بال زدند و رازها گفتند.
زنی به زنِ همسایه گفت: « آیا توفانی دیدی؟»
همسایه گفت : « نه، و نه بولدوزری...»
سرو شکست،
و رهگذران گفتند :
« شاید از بی اعتنایی خسته شد،
یا در گذر روزگار پیر و شکسته شد،
به زرّافهای دراز ميمانَد،
و مثل جارویی کم معناست
و بر سر ِعاشقان سایهگستر نیست »
پسرکی گفت :
«من آن را خوب نقاشی میکردم،
چون شکلی ساده دارد .»
دخترکی گفت :
«آسمان امروز ناتمام است، زیرا سرو شکست.»
جوانی گفت :
« امّا آسمان امروز تمام است، زیرا سرو شکست . »
و من با خود گفتم : « نه ابهاميست، و نه روشنی ای
سرو شکست ،
و هرچه هست جز این نیست ؛
سرو شکست ! »
چیزی شگفت زده ام نمیکند
« چیزی شگفت زدهام نمیکند »
[مسافری در اتوبوس میگوید]
نه رادیو، نه روزنامههای صبح،
و نه قلعههای روی تپّهها،
میخواهم گریه کنم !
راننده میگوید : «تا ایستگاه منتظر بمان،
و آنگاه به تنهایی گریه کن ؛
هرچه میتوانی ! »
بانویی میگوید : « من نیز چنینام ؛
چیزی شگفتزدهام نمیکند.
همین که گورم را به پسرم نشان دادم،
او شگفتزده شد
و به خواب رفت،
بی آنکه با من وداع کند ! »
مردی دانشگاهی میگوید : «من نیز،
چیزی شگفتزدهام نمیکند،
باستانشناسی میآموختم
بیآنکه در سنگ هویّت پیدا کنم،
آیا من
به حقیقت ـ خودم هستم؟ »
مردی نظامی میگوید : « من نیز چنینام ؛
چیزی شگفتزدهام نمیکند،
مُدام محاصره میکنم ؛
شبحی را که محاصرهام میکند ! »
رانندهي تندخو میگوید : « به ایستگاه آخر نزدیک میشویم،
آماده ي پیادهشدن باشید ! »
صدای مسافران بلند میشود : « مقصد ما
آن سوی ایستگاه است،
به راهت ادامه بده ! »
من امّا میگویم : «همینجا پیادهام کن !
من نیز همانند اینانم ؛
چیزی شگفتزدهام نمیکند
امّا از سفر به ستوه آمدهام! »
گفت : میترسم
ترسید و با صدایی بلند گفت : « میترسم ! »
پنجرهها محکم بسته بود،
طنین صدا اوج گرفت و پیچید :
ـ «میترسم ! »
در، صندلیها، میزها، پردهها، فرشها،
کتابها، شمعها، قلمها و تابلوها،
همگی گفتند : « میترسم ! »
از صدای ترس ترسید و فریاد زد : « بس است ! »
امّا « بس است ! » طنینانداز نشد،
از ماندن در خانه ترسید و به خیابان رفت،
سپیدار را شکسته دید،
به دلیلی مجهول
از تماشای درخت ترسید !
نفربری شتابان از آن جا گذشت،
از قدم زدن در خیابان هم ترسید،
و ترسید که به خانه برگردد
امّا چارهای نبود،
برگشت .
ترسید ؛ کلید را درون خانه جا گذاشته باشد،
همین که آن را در جیبش یافت، آرام گرفت !
ترسید ؛ جریان برق قطع شده باشد،
زنگ در را فشار داد،
زنگ به صدا در آمد، آرام گرفت !
ترسید ؛ بر پلّهها بلغزد و پهلویش بشکند،
امّا چنین نشد، آرام گرفت !
کلید را در قفل گذاشت،
ترسید ؛ در باز نشود،
امّا در باز شد، آرام گرفت !
وارد خانه شد،
ترسید ؛ که خودش را هراسان بر صندلی جا گذاشته باشد،
امّا وقتی مطمئن شد
که خود اوست که وارد خانه شده، نه کسی دیگر،
روبروی آینه ایستاد
و چون چهرهاش را در آینه شناخت، آرام گرفت،
به سکوت گوش فرا داد،
نشنید که چیزی بگوید : «میترسم ! »
آرام گرفت ،
و به دلیلی مبهم
دیگر نترسید !
در خانه ي مادرِی
در خانهي مادری
عکسم به من زُل ميزند
و دست از پرسش بر نميدارد :
تو ای میهمان من،
آیا خود منی؟
آیا تو بیست سالگی عمر منی؟
بی عینک طبّی وبی چمدان؟
روزنهاي در دیوارحصار کافی است
تا ستارگان
ذوق زل زدن در جاودانه را به تو بیآموزند،
[جاودانه چیست ؟ با خود ميگویم]
میهمان من !
آیا تو منی ؛
همان گونه که بودیم ؟
کدام یک از ما
از خطوط چهرهاش دست شست ؟
آیا سُم اسب سرکش برپیشانیات را در یاد داری ؟
یا آن که نشان زخم را
با مونتاژ پاک کردهاي ؛
تا در عکس، زیبا به نظر آیی ؟
آیا تو خود منی ؟
آیا قلب شکافتهات
به نی قدیمی و پرسیمرغ را در یاد داری ؟
آیا وقتی راهت را تغییر دادی،
قلبت را نیز
تغییر دادی ؟
ميگویم :
آری، من همان توام !
امّا از دیوار پریدم،
تا ببینم چه رخ ميدهد ؛
وقتی غیب مرا ببیند
که از باغهای معلّقش
ـ به حرمت ـ بنفشه ميچینم؟
شاید سلام کند و به من بگوید :
«به سلامت برگرد !»
من از این دیوار
به آن سو پریدم،
تا آنچه را که نادیدنیست، ببینم
و ژرفای دوزخ را اندازه بگیرم .
نپرسیدند : آن سوی مرگ چیست ؟
نپرسیدند : «آنسوی مرگ چیست؟»
نقشهي بهشت را
بهتر از کتاب زمین در یاد داشتند ،
دلواپس پرسشی دگر بودند:
پیش از این مرگ چه کنیم ؟
در حوالی زندگانیمان زندهایم،
حالآنکه زنده نیستیم
انگار زندگانی ما
تکّههایی از صحراست
که خدایگان زمین بر سر آن میستیزند
و ما همسایهي غبار روزگاران دوریم،
زندگانی ما بر شبِ تاریخنگار گران است :
«هرچه پنهانشان کردم،
از ناپیدا
بر من سر برآوردند»
زندگانی ما بر نقّاش گران است:
«نقششان را میزنم،
سپس،
خود نیز یکی از آنان ميشوم
و مِه مرا میپوشاند.»
زندگانی ما بر ژنرال گران است :
«چگونه از شبحی خون میجوشد؟»
زندگانی ما بودنی است،
بدانگونه که میخواهیم؛
میخواهیم ؛
اندکی زنده باشیم،
نه برای چیزی ...
به احترام رستاخیزِ پس از مرگ.
و بی اختیار، سخن آن فیلسوف را بازگفتند:
« مرگ برای ما بیمعناست؛
ما هستیم،
پس مرگ نیست !
مرگ برای ما بیمعناست ؛
مرگ هست،
پس آنگاه ما نیستیم!»
آنگاه رؤیاهاشان را
به گونهاي دیگر سامان دادند
و ایستاده
در خواب شدند.
کُشتگانی گمنام
کُشتگانند و گمنام،
آنان را
نه فراموشی گرد هم ميآورد،
نه یاد پراکنده ميسازد...
از یاد رفتگانند
در علف زمستانی؛
بر جادهي میان دوحکایت بلند از دلیری و رنج ؛
ـ « من قربانیام ! »
ـ «نه...تنها من قربانیام ! »
به مؤلف نگفتند : «هیچ قربانی ای دیگری را نميکشد؛
در این حکایت
قاتلیست و قربانی ای »،
کودکانی بودند
که برف را از سرو مسیح مي چیدند
و با فرشتگانِ نوباوه بازی ميکردند،
زیرا آنان از یک تبارند ...
از مدرسهها غیب شان ميزد ؛
ـ گریزان از ریاضیات و شعر حماسی کهن ـ
وبا سربازان
بر راه بندها بازی ميکردند ؛
بازی معصومانهي مرگ،
به سربازان نگفتند : «تفنگها را رهاکنید ،
راهها بگشایید،
تا پروانه ـ در حوالی صبح ـ
مادرش را پیدا کند،
تا ما با پروانهها
در ورای رؤیاها پربگیریم
زیرا رؤیاها تنگ ميآیند،
بر دروازههای ما !»
کودکانی بودند
که بازی ميکردند
و برای گلِ سرخ در زیر برف
حکایت ميساختند،
ـ در ادامه ی دوحکایتِ بلندِ دلیری و رنج ـ
و با فرشتگان نوباوه
به آسمان زلال ميگریختند.
به پشت سر نمی نگرند
به پشت سر نمی نگرند
تا با تبعیدگاه وداع کنند،
زیرا پیش روی شان تبعیدگاهی ست ،
به این چرخه خو گرفتهاند،
نه پیشِ رویی ست، نه پشت سری،
نه شمالی، نه جنوبی ،
از پرچین
به باغ «ميکوچند »،
در هر متری از حیاط خانه
وصیتّ نامهاي برجا مي نهند:
« بعد از ما
تنها زندگی را در یاد بسپارید !»
از پرنیان صبح
به غبار نیمروز « سفر ميکنند»،
تابوتهاشان را ميبرند ؛
سرشار از اشیاء نبودن ؛
کارت شناسایی،
و نامهاي بی نشانی به دلدار :
«بعد از ما
تنها زندگی را در یاد بسپار !»
از خانهها به خیابانها «رهسپار ميشوند»،
در حالی که نشانهي زخمی پیروزی را رسم ميکنند
و به تماشاگران ميگویند :
« ما هم چنان زندهايم
ما را در یاد نسپارید ! »
از قصّه بیرون مي روند
برای تنفّس و آفتاب گرفتن ؛
رؤیاشان ؛ پریدن تا اوج،
و اوجِ اوج ...
فرا ميروند و فرود ميآیند،
ميروند و باز ميآیند ؛
از سفالینهي کهن
به سوی ستارگان خیز بر مي دارند
و باز به قصّه برمي گردند..
پایانی ندارد آغاز ...
خواب آلوده
به فرشتگان خواب ميگریزند ؛
سپیدروی
با دوچشمان سرخ از درنگ برخون فروریخته :
ـ « بعد از ما
تنها زندگی را در یاد بسپارید ! »
طاعون
فجر ادامه دارد
از هنگام فجر،
آسمان بر سر قرصی نان میشکند،
هوا بر سر مردم از سنگینی دود میشکند
و نزد عربیّت خبر تازهای نیست
یک ماه بعد، همۀ حاکمان با
همۀ اصناف حاکمان دیدار خواهند کرد؛
از سرهنگ تا سرتیپ،
امّا اکنون،
اوضاع آرامِ آرام است، چونان گذشته
و مرگ نزد ما میآید ؛
با همۀ جنگافزارهای آسمانی و زمینی و دریایی.
هزار، هزار انفجار در شهر.
هیروشیما، هیروشیما
ما به تنهایی به غرّش سنگ گوش میدهیم، هیروشیما
ما به تنهایی
به پوچی و بیهودگی در روح گوش فرا میدهیم
و آمریکا بر دیوارها به هر کودکی،
عروسکی خوشهای برای مرگ هدیه میکند.
ای هیروشیمای عاشق عربی!
آمریکا همان طاعون است
و طاعون همان آمریکاست
خوابیده بودیم،
هواپیماها بیدارمان کرد و صدای آمریکا
آمریکا از آنِ آمریکاست
و این افقِ سیمانی
از آنِ درندهای که از هوا حمله میکند،
درِ قوطی ساردین را باز میکنیم،
هدفِ توپخانهها قرار میگیرد،
به پردههای پنجره پناه میبریم
درها از جا کنده میشوند،
ساختمان میلرزد.
آمریکاست،
پشتِ در آمریکاست
و ما در خیابان
به جستجوی سلامتی راه میرویم
چه کسی ما را به خاک خواهد سپرد،
آنگاه که میمیریم؟
ما برهنهایم،
نه افقی است که ما را بپوشانَد
و نه قبری که پنهانمان کند،
...اندکی شتاب کن!
شتاب کن؛
تا دریابیم که واپسین فریادمان کجاست!
ما را کشوری است
ما را کشوریست بی مرز،
چونان تصوّر ما از ناشناخته ؛
تنگ و فراخ ...
ما را کشوریست ؛
که وقتی بر نقشهي آن راه ميرویم ،
بر ما تنگ ميآید
و ما را به دهلیزی خاکستری ميبرد،
ما در هزارتوی آن فریاد ميزنیم:
« هنوز به تو عشق ميورزیم،
عاشقی بیماریِ اجدادیِ ماست! »
کشوری ؛
که وقتی ما را
به سوی ناشناخته پرتاب ميکند ،
بزرگ ميشود،
درخت بید و نشانهها بزرگ مي شوند،
علفها و کوههای کبودش بزرگ ميشوند،
در شمال روح
دریاچهي پهناورش بزرگ ميشود،
در جنوب روح
خوشهها قد ميکشند،
لیمو
چونان چراغی بر شب مهاجر ميدرخشد،
جغرافیا
چون کتابهای مقدّس تابناک ميشود
وتپّه ها معراجی ميشوند ؛
به سوی جهانِ بَرین... جهان برین .
اگرپرندهاي بودم،
بالهایم را ميسوزاندم
[ تبعیدگاه ميگوید ]
عطر پاییز
به تصویر محبوب ما بدل ميشود،
باران نرم
به خشکنای قلب سرازیر ميشود،
سپس خیال بر سرچشمههایش ميگشاید،
و همان مکان ميشود؛
همان حقیقی یگانه،
وهمه چیز در دورست
به روستاگونگی بَدوی برميگردد،
انگار زمین باز خود را مهیّا ميسازد،
برای دیدار آدم
که در طبقهي نخستِ بهشتاش زندگی ميکند ...
ميگویم :
این کشور من است
که ما را آبستن است،
پس چه هنگام زاده خواهیم شد ؟
آیا آدم دو بار همسر گزید؟
یا ما دگر بار زاده خواهیم شد ؛
تا خطای نخستین را به فراموشی بسپاریم؟
از چاه پوزش نخواستم
از چاه
پوزش نخواستم ،
وقتی از آن گذشتم،
از صنوبر کهن
ابری به عاریت گرفتم،
ابر را چون پرتقالی فشردم
وچشم به راه آهوی سپید افسانهاي ماندم
و دلم را به درنگ واداشتم :
«بی طرف باش،
انگار که از من نیستی!»
همین جا بود
که شبانان نیکودل بر باد ایستادند،
به دگرگون سازی نی لبکها ،
کبک کوهساران را به دام کشاندند،
همین جا بود
که برای پرواز به ستارگانم
اسبی زین کردم و پریدم،
همین جا
پیشگویی به من گفت :
«از خیابان آسفالت و ماشینها بپرهیز
و بر آهت قدم بردار !»
همین جا
سایهام را رها کردم ومنتظر شدم ،
کوتاه ترین صخره را برگزیدم و بیدار ماندم ،
خرافه را درهم شکستم و شکسته شدم
و بر گرد چاه چرخیدم،
تا از خویش پرگشودم،
به سمت چیزی که از آن من نبود،
صدایی ژرف
برمن بانگ برآورد :
« این گور گور تو نیست ! »
پوزش خواستم ،
آیههایی از قرآن حکیم خواندم
وبه آن چاه نشین ناشناس گفتم :
« سلام بر تو ؛
در آن روز
که به سرزمینِ سلام کشته شدی
و آن روز که از سیاهی چاه
زنده برميخیزی ! »
اگر تنها باز گشتی
اگر تنها بازگشتی،
با خود بگو:
تبعید
خطوط چهرهاش را دگرگون ساخت ...
پیش از تو آیا
دلِ ابوتمّام نسوخت،
وقتی با خویشتن رو به رو شد :
« نه تو تویی،
نه این سرزمین آن سرزمین است... »
به زودی،
اشیا
عواطف میهنیات را عهده دار ميشوند؛
گلی صحرایی
در کنج متروک تو ميروید،
گنجشکی
حرف «حاء» در نامت را
بر پوست ترک خورده ی انجیربُن نقش خواهد زد،
زنبوری دستت را خواهد گَزید،
ـ که سوی پَر غازهای آن سوی دیوار دراز شده ـ
امّا تو !
آینه تو را خوار کرده است،
تو...
ـ در حالی که خودت نیستی ـ
میگویی : « چهرهام را کجا رها کردم؟ »
آن گاه،
به جست وجوی عواطف میهنی ات برميآیی؛
بیرون از اشیا
ـ بین سعادتی که ميگرید
و شکستی که قهقهه ميزند ـ
اینک،
آیا خودت را یافتهاي ؟
با خویشتن بگو :
« تنها بازگشتم،
بدون دوماه ،
امّا این سرزمین همان سرزمین است ! »